سلامی به گرمای دلای پرمحبت ومهربون ایرانی ها امیدوارم توی این هوای سرد وکولاک دلاتون گرم وخونتون پرمحبت باشه....امروز روز قشنگ وپرخطری داشتیم امروز توی این هوای سرد رفتیم مدرسه مدرسه تعطیل نبود ولی خدا اونروز رابرای کسی نیازه توی چنان سرما وکولاکی گیر کردیم که نگو راه 40دقیقه ای را4ساعته اومدیم به هرحال خدا خیلی به ما لطف کرد که ازسرما یخ نزدیم......قابل توجه بعضی ها که مدام میگن معلمی راحته همش تعطیلین و.......



تاريخ : دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ | 20:0 | نویسنده : رحمانی |
سلام سلامی به گرمای سوزان بخاری های گرم وعشق وگرمی و محبت بین عزیزان وخانواده های ایرونی توفصل سرد زمستون ..... 

امروز حس عجیبی دارم بعداز 2سال اومدم ودارم شروع به نوشتن میکنم دلم برای خیلی دوستای عزیز وبلاگم تنگ شده امیدوارم مثل قبل دوباره کنارم باشند وبانظراتشون خوشحالم کنند ومحبت وگرمی رابعددوسال سردی به وبلاگم هدیه کنند



تاريخ : دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ | 16:45 | نویسنده : رحمانی |

عشق بورز
چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای
بخوان
چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
بگذار نور به زندگیت وارد بشود
و خودت ...
به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... نگهش ندار ... به دیگران بده .....
امید که صلح و کامیابی برایت به ارمغان بیاورد
آمین



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:1 | نویسنده : رحمانی |

خوبیها باید در چرخش باشن ....
کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن.
هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...
میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه.
این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن ....
به جای نگهداشتن ...

 

وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم، احتمال تنگدستی رو ....
فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...
با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی:
که به فردا اعتماد نداری ...
و
اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی
به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 20:0 | نویسنده : رحمانی |

تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید و فکر کنید یه روزی - کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟

تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟

تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟


درون خودت چی؟
تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟

دیگه نکن!
تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!
باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی، تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.
باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.

 

قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی، جذب می کنه.
تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری



تاريخ : پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ | 19:58 | نویسنده : رحمانی |
همیشه گدای عشق نباش ..بخشنده عشق باش.......همیشه آدم های زیبا خوب نیستند......اما آ دم های خوب زیبا هستند

تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ | 21:14 | نویسنده : رحمانی |
خدا را در قلب کسانی دیدم که بی هیچ توقعی مهربانند...!!!!!!!!!!!!



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ | 12:10 | نویسنده : رحمانی |
زخمی که میزنیم دلی که میشکنیم لرزان نیست.......یک جایی باید بهایش را بپردازیم یک وقتی شاید همین نزدیکی ها.........



تاريخ : یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ | 8:14 | نویسنده : رحمانی |
سلام خداجون مبخوام بکم باهات درد دل کنم تو این موقع که  توی این شهر پردغدغه با آدمای رنگارنگش همه خوابند حس میکنم بهت نزدیکم  صدام را یهتر میشنوی..................خدایا ! همراهی تو با من مثل نفس کشیدن هست

آروم ، بی صدا ، همیشگی....اگر اجازه میدی برات درد دل کنم

شنیدم که گریه بر تمام دردها دواست دل منا بخون به سوی خود ت که تا سبک شم پناهگاه این دل شکسته خونه ی خودته....خدایا!

تموم گلهای آفتابگردون فقط یک خورشید دارند و با نور و مهر یک آفتاب رشد میکنند ُ کاش تمام اندیشه ها و احساسات من فقظ با مهر تو جون میگرفت..... بهم بتاب!مثل بارون بهم ظرفیتا بده که  رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی  خودم وآدم هایی که سر راهم میزاری جبران کنم . . .هرکه به من می‌رسه، بوی قفس می‌ده...جز تو که پر می‌دی، تا پرورش بدی وجودم را... مثل غریبه ها نگام نکن جزتو خدای من با همه غریبه ام.........هرنفسم تورا توبغلم میگیرم فرصت من میدونم  آره خیلی کمه بذار تواین فرصت کم آغوشت بگیرم.........



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ | 2:5 | نویسنده : رحمانی |
از تمام دلتنگی ها ، از اشک ها و شکایت ها که بگذریم باید اعتراف کنم مادرم که میخندد خوشبختم !


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:26 | نویسنده : رحمانی |

 

موضوع انشا : خوش بختی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی قلب پدر و مادرت بتپد …
پایان !!!



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:25 | نویسنده : رحمانی |
.
یک بار ، یک بار و فقط یک بار می توان عاشق شد …
عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق …
یک بار و فقط یک بار … بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست !


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:25 | نویسنده : رحمانی |
خدا کنه هیچوقت “هست” های کسی نشه “بود” …


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:23 | نویسنده : رحمانی |
حق الناس همیشه پول نیست … گاهی دل است ؛ دلی که باید میدادی و ندادی …


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:22 | نویسنده : رحمانی |
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند ، عاقبت پاهای لگدکوب را می بوسند …


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:19 | نویسنده : رحمانی |
شاید قانون دنیا همین باشد ، من صاحب آرزویی باشم که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست …


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:18 | نویسنده : رحمانی |
.
از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی …
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی ، میبُری …
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی ، زیادی ای …


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ | 22:17 | نویسنده : رحمانی |

 

سکوت، یعنی گفتن در نگفتن، یعنی مقابله با شهوت رام نشدنی حرف، یعنی تمرین برگشتن به دوران جنینی و شنیدن انحصاری لالائی قلبِ مادر در تنهائی محض.

 

سکوت در مکالمه تلفنی، یعنی تردید یا مزاحمت، یا شرم.

 

هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.

 

موسیقی، یعنی سکوت بعلاوه سکوت های شکسته شده ی موزون.

 

سکوتِ آرام کتابخانه، یعنی رعد و غرش نهفته ی تمامِ حرف های فشرده ی عالم، در پیش از این.

 

سکوتِ شاهد، یعنی شهادتِ دروغ، موقع خواب و استراحت و تعطیلی وجدان.

 

سکوتِ محکوم بی گناه، یعنی بغض، آه، گریه درون.

 

سکوتِ مظلوم، یعنی نفرینی مطلق و ابدی.

 

بعضی سکوت را به رشوه ای کلان می خرند و با سودی سرشار، به اسم حق السکوت، می فروشانند.

 

سکوتِ عاشق در جفای معشوق، یعنی پاس حرمتِ عشق.

 

سکوت، در خود گریه دارد ولی گریه، با خود سکوتی ندارد.

 

بعضی با سکوت آنقدر دشمنند که حتی در خواب هم آنرا با پریشان گوئی می شکنند.

 

سکوتِ در بیمارستان، بهترین هدیه ی عیادت کنندگان است.

 

آدم، بسیاری حرف ها را که می شنود، آرزو می کند کاش بشر گنگ و ساکت بود.

 

ایرانی ها، از قدیم معنی سکوت و سخن بخردانه گفتن را خوب بلدند، اشکال فقط در استفاده گاه و بیگاه از این دو نعمت، به جای هم است.

 

آنان که حرمت سکوت را پاس می دارند، بیش از حرّافانِ حرفه ای، به بشر امیدواری می دهند.

 

وقتی خدا بخواهد فساد کسی را برملا کند، نعمتِ سکوت را از او سلب می کند.

 

سکوتِ قاضی، رعب آورترین سکوتِ زمینی است، وقتی بدانی گناهکاری.

 

سکوتِ وداعِ واپسین دیدار دو دلدار، همیشه مرطوب است.

سکوتِ یک محکوم به مرگ، پر از پشیمانی لزج است.

 

خیالتان آسوده، سکوتِ مرگ، سرد و منجمد است، ولی شکستنی نیست.

 

زیر زمین خانه های قدیمی تمام مادر بزرگ ها، سرشار از سکوتِ ترشی سیر، انار خشکیده، سرکه ی انگور، عروسک ها و دوچرخه دوران بچگی است.

 

سینمای صامت، پر از سکوتی گویا و خنده دار بود.

 

غیرقابل درک ترین سکوت، متعلق به معلم ادبیات پیری است که، شاگرد قدیمش را در حال غلط خواندن گلستان سعدی از تلویزیون می بیند.

 

آزار دهنده ترین سکوت، وقتی است که دروغ می گوئی و مخاطبت در سکوتی سنگین، فقط نگاه می کند.

 

در گورستان، فقط در ساعات معینی که ارواح به میهمانی می روند، سکوت برقرار است.

 

بعضی، بلدند با تمام وجود مدت ها ساکت باشند، حیف که زبانشان آخر همه را به باد می دهد.

 

آدم های ترسو، برای فرار از سکوت، با خود حرف می زنند.

 

تابلوهای جهت نما، در خیابان و جاده ها، در سکوتی بی ادعا، عابران را راهنمائی می کنند.

 

تمام مردم جهان، با یک زبان واحد سکوت می کنند، ولی به محض باز کردن دهان از هم فاصله می گیرند.

 

کرو لال ها، در سکوتِ محض با هم حتی پرچانگی هم می کنند.

 

سکوت، خیلی خیلی خوب است، اما نه هر سکوتی.

 

بعضی، قادرند تا لحظه مرگ، سکوت کنند، به شرطِ آنکه حق السکوتِ قابلی در قبالش گرفته باشند.

 

در آخرت، تو را به خاطر حرفهای نسنجیده، ممکن است مجازات کنند، ولی سکوتِ بی جایت را، هرگز نمی بخشایند.

 

سکوت را با هر چیزی می شود شکست، ولی با هر چیزی نمی توان پیوند زد.

 

سکوت، حتی از نوع مطلق اش در نهایت شکستنی است.

 

دفاترِ سفید و بی خطِ نو، مثل نوارِ خام، مملو از سکوتند.

 

تاکنون، هیچ مترجمی پیدا نشده که بتواند سکوت را، از زبانی به زبان دیگر ترجمه کند.

 

قطعاً یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوت است.

 

همیشه گفته اند، از آن نترس که های و هو دارد، از آن بترس که برّوبرّ، نگاهت می کند و در سکوت، برایت نقشه ای شیطانی می کشد.

 

آدم های خسیس، ممکن است بی بهانه حرف بزنند، ولی بی بها، سکوت نمی کنند.

 

سکوت گاهی وقتها واقعا زیباست... مثل وقتایی که آدم توی طبیعته؛ توی یه جای بکر و دنجش. که جز پرنده ها و آب و درختاش کس دیگه ای نیست و صدایی نیست جز همین صداها که گوش دادن بهشون یه شور خاصی به آدم میبخشه.

 

سکوت ساحل واقعا زیباست و سکوت زمانیکه یه نوای زیبا به گوش میرسه و همه ی وجود آدم رو در بر میگیره ...

 

سکوت؛ در آن می توان شکفت، شکست، خندید، بارید، ترسید، شنید. در او می توان نشست و هیچ نگفت و تنها در سکوت است که می توان فاصله ها را با گوهر خیال، پیوند داد.

راستی چه زیباست سکوت؛ این واژه پر از فریاد




تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ | 19:20 | نویسنده : رحمانی |

 

در عجبم از مردمی که به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند
و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند .



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ | 19:7 | نویسنده : رحمانی |

 

سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست
به سوی نور که باشی سایه ها در پس تواند حتی آنگاه که ایستاده ایی . . .

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ | 19:6 | نویسنده : رحمانی |

 

اگر خدا دعاهای شما را مستجاب کند ، ایمانتان را افزایش داده
اگر با تاخیر مستجاب کند ، صبرتان را زیاد کرده
و اگر مستجاب نکند ، چیز بهتری برایتان در نظر دارد . . .



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ | 19:4 | نویسنده : رحمانی |

 

یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همانگونه که هستی بپذیرد
و عاقبت در می یابی که او از همان آغاز “خودت” بوده ای . . .



تاريخ : چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ | 19:2 | نویسنده : رحمانی |

 

توکل یعنی اجازه دادن به خداوند ، که خودش تصمیم بگیرد
تو فقط بخواه و آرزو کن ، اما پیشاپیش شاد باش
و ایمان داشته باش که رویاهایت ، هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار ، چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 15:4 | نویسنده : رحمانی |
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی!!!!!!!

تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:58 | نویسنده : رحمانی |

اگر قرار باشد خون را با خون شست دچار بدبختی میشویم ،ببخشیم اما فراموش نکنیم!

تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:57 | نویسنده : رحمانی |

برای آنکه مانع احساس عدم امنیت دیگران در اطرافمان باشیم ، خود را از انظار دور می سازیم . اما این کار ما را به جایی نمی رساند . ما متولد شده ایم که شکوه و عظمت خداوند را به نمایش در آوریم . چیزی که در درون ماست . نه در درون برخی از ما ، بلکه در درون تک تک ما . و زمانی که به این نور درونمان اجازه تابیدن می دهیم ، ناآگاهانه به دیگران نیز اجازه چنین کاری را می دهیم

تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:56 | نویسنده : رحمانی |

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید


تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:55 | نویسنده : رحمانی |

 

در مورد نگاه مثبت ، یكی از اساتید ایرانی خاطره جالبی را كه مربوط به سال‌ها پیش بود نقل می‌كرد:
چندین سال قبل مشغول تحصیل در دانشگاه خارج از كشور بود. سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود كه كارگروهی برای دانشجویان تعیین شد كه در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می‌شد.

 

توی كلاس، از دختری كه درست توی نیمكت بغلی‌ام می‌نشست و اسمش كاترینا بود پرسیدم كه برای این كار گروهی تصمیمش چیه؟

 

گفت: اول باید برنامه زمانی رو ببینه.
ظاهراً برنامه دست یكی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.

 

پرسیدم: فیلیپ رو می‌شناسی؟
كاترینا گفت: آره، همون پسری كه موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه!

 

گفتم: نمی‌دونم كیو می‌گی!
گفت: همون پسر خوش‌تیپ كه معمولاً پیراهن و شلوار روشن شیكی تنش می‌كنه!

 

گفتم: نمی‌دونم منظورت كیه؟
گفت: همون پسری كه كیف و كفشش همیشه ست هست با هم!

 

باز هم نفهمیدم منظورش كی بود! اونجا بود كه كاترینا صداشو یه‌كم پایین آورد و گفت: فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی كه روی ویلچیر می‌شینه.

 

این‌بار دقیقاً فهمیدم كیو می‌گه، ولی به طرز غیرقابل باوری رفتم تو فكر. آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی كنه. چقدر خوبه مثبت دیدن كه حتی نگی معلول و بگی همونی كه رو ویلچر می‌شینه.

 

یك لحظه خودمو جای كاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟ حتماً سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه! وقتی نگاه كاترینا رو با دید خودم مقایسه كردم خیلی خجالت كشیدم.

 

شما چی فكر می‌كنید؟ چقدر عالی می‌شه اگه ویژگی‌های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی كنیم .




تاريخ : جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ | 19:15 | نویسنده : رحمانی |
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند. .....دکتر علی شریعتی

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 18:55 | نویسنده : رحمانی |
قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم .

راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود .

روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمهای زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد .

من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ، کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسی است تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبی*ست که آدمها را بزرگتر می کند .

درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ...

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است!

 

 



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ | 20:21 | نویسنده : رحمانی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.